هیچ چیز با تو شروع نشد....

هیچ چیز با تو شروع نشد همه چیز با تو تمام می شود....

دنیا براش رنگ دیگس....

دستی به کیف می کشد و اجازه ی عبور می دهد، افتاب پس کله ام می خورد و دباره افکار سر وکله شان پیدا میشود، وارد حرم شدم اما در موردش فکر نکردم ، به عشق فکر می کردم یا به عاشق شدن، صدای گریه ی دختری جوان از آن طرف میله ها نگاهم را میدزدد تا نگاهش میکنم نگاهم می کند ، از زیر نگاهش فرار میکنم و خودم را بی خیال به جاده میزنم و سر بزیر می شوم ، دزدکی چشم می چرانم و به او فکر میکنم ، چرا گریه میکند؟ حتما دلش گرفته است ؟ خبر بدی شنیده ، نمره ی دانشگاه نیاورده ، پول ندارد ، از وضع مملکت خسته شده ؟حال و هوای حرم برش داشته گریه میکند؟ شاید او هم دنبال عشق می گردد و زار میزند؟، بی خیال رد می شوم و سربزیر جاده می شوم و به او فکر میکنم، از فکرش که دور میشوم نگاهم را به نیمکت روبرویی می دهم دوتا مرد تقریبا 50 60 ساله با قیافه هایی که دو زار نمی ارزد حرف می زنند ، دست را به چانه زده اند و آب و تاب حرف زدنشان می خورد که پول را پارو کرده اند و نشسته اند به تماشای دست رنجشان، از چه حرف می زنند؟ از پول ؟ از سرمایه گزاری ؟ از ملک و املاک؟ از وضع دلار ؟ یا شاید عشق.

سر که به سمت حرم می کنم تا سلامی بدهم هنوز غرق افکارم و چشم و دلم کار نمی کند، از چپ و راست آدم ها می گذرند و من راه مستقیم می روم، به سمت درب خروجی حرم ،وارد حرم که شدم فکر رفتن بودم نه ایستادن راه میان بر خوبیست برای رسیدن به دانشگاه، سرعتم را زیاد میکنم ، فضای حرم از سرمی پرد و صدای بوق و گاز ماشین به سر و صورتم می خورد و باز به عشق فکر میکنم و شاید به عاشق نشدن، پشت چراغ قرمز ماشین ها ایستاده اند که من عبور میکنم وچپ چپ به آنها نگاه میکنم و آنها به من ،تا می آیم به این فکر کنم که هر ماشین یک ایده و یک عقیقده و یک هدف دارد و چقدر افکارشان و اهدافشان ممکن است مختلف باشد و خدا می داند هرکدام قرار است کجا برود و این حرف ها وسط خیابان رسیده ام که چراغ سبز میشود و من سرعتم بیشتر شده است که میان افکارشان گیر نکنم، روی نیمکت کنار جاده می نشینم و چشم چرانی میکنم یا بهتر بگویم چشم را می چرخانم و آدم ها و محیط را دید میزنم ، یک ساعتی تا شروع کلاس وقت برای وقت گذراندن دارم، دختربچه ای درکنار برادرش با دوچرخه هایی که برق میزنند و پلاستیک های خریدشان کنده نشده اند چندباری از جلو من رد می شوند و من حواسم به مادری است که کودک شیرخواره اش را با کالسکه اش می برد و سعی میکنم واژه ی عشق را به او بچسبانم ، فکرم جمع و جور میشود و لبخندی به پسرک دوچرخه سوار نشان می دهم و دختربچه دستی تکان می دهد و می خندد و می گذرد و من را میان تنهایی ام تنهاتر می کند ، او هم انگار فهمید من زیاد حال خوبی ندارم ، و من دباره حالم بدتر می شود، پسر بچه کمی از مهلکه دور میشود که دخترک داد می زند که ای علی کجا میری زیاد دورنرو، پسرک گوشش به این حرف ها بدهکار نیست و راه خودش را می رود و دخترک به دنبالش به آنها هم عشق می چسبانم و کمی از فضا دور می شوم ، چند دختر دبیرستانی و چند پسر کت و شلواری و چندین زن و مرد قشنگ و زشت شکار چند دقیقه ای می شود برای سوژه ی افکار من ، هوس رفتن می کنم که اعلامیه ی مرد حدودا 40 ساله ای روی شیشه ی مغازه روبرو وادارم می کند به او هم فکر کنم و به عاشق شدنش فکر میکنم وعبور می کنم، یک خیابان مانده به دانشگاه ریل قطاری جا خوش کرده است که با انتهای نیمه تمامش عکس هم گرفته ام و انتظار عبور قطاری به این زودی ها از آن نمی رود ، دست در دست خودم می دهم و در لبه ی ریل راه می روم و به اعلامیه فکر می کنم چقدر همه چیز زود تمام می شود؟ به کلاس که میرسم برگه پخش کرده اند که امتحان بگیرند و من می نشینم و بحثی می کنیم و برگه ای  درست یا غلط پر می شود، کلاس ها یکی یکی تمام می شود و آدم ها و کتاب ها و افکار فضا را مصموم کرده اند و من گاهی دل می دهم و خود را به میدان آنها می اندازم و گاهی غرق در رویا فکر میکنم به موضوعی که از صبح دل مشغولی ام شده است، عشق چیست؟ کلاس ها تمام می شود و پیاده سمت حرم می زنم و دل به جاده می دهم جاده ای که قرار است پر باشد از آدم ها ، ماشین ها چپ و راست می روند و میانشان رد میشوم تا به آن طرف جاده برسم ، هرکدام پی کاری ، هرکدام در فکری و من هم در پی کاری و در فکری  و به همین راحتی من عاشق شدم....

 

۱ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

آغازی که او کرد....

بند کفش را محکم کرد ، رد پا را دنبال کرد ،  دل را به جاده داد ، قدم محکم تر از قدم قبل ،  گرم بود ،  سنگ بود ، خاک بود ، آب نبود و ترس از هجوم ، و او رفت و رفت و رفت ، سکوت بود و سکوت و سکوت ،  خرد شد ،  شکست ، و نمی رسید و نخواهد رسید و پایانی نبود و پایانی نیست و هنوز باید رفت و هنوز میرود به کجا؟ رفت و رفت و رفت و هنوز رد پا ادامه داشت... و من به آن راه دور می روم... راهی که او رفته است...

شروع و پایانش را نفهمیدم ... آمد ماند گرفت و رفت ... و شروع شد و ادامه میدهم ... کجا؟ نمی دانم ... شاید جایی که او با شد و او باشد و او... من باشم و من باشم و من ....

کی باشد و کی باشد و کی باشد و کی

می باشد و می باشد و می باشد و می

من باشم و من باشم و من باشم و من

وی باشد و وی باشد و وی باشد و وی

 

۲ نظر ۴ موافق ۰ مخالف
هیچ چیز با تو شروع نشد
همه چیز با تو تمام می‌شود
کوهستان‌هایی که قیام کرده‌اند
تا آمدنت را پیش از همگان ببینند.
اقیانوس‌ها که کف بر لب می‌غرند و
به جویبار تو راهی ندارند.
باد و هوا که در اندیشه‌اند

چرا انسان نیستند تا با تو سخن بگویند
و تو سوسن خاموش!
همه چیزت را در ظرفی گذاشته
به من داده‌ای
تا بین واژگان گرسنه قسمت کنم

همه چیز با تو شروع نشد
همه چیز با تو تمام می‌شود
جز نامم.
"شمس لنگرودی"
آرشیو مطالب
پیوندهای روزانه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان